|
صدها سال برای درک حس شبنم روی پوست صورتت کمه، هزار سال شاید هیچی نباشه واسه فهمیدن عطر سنبل،بوی یاس، شاید تمام عمر بشر کم باشه برای حس کردن نسیم سحرگاه، زبون همه آدما شاید نتونه حرف منو بزنه، اما... مهم نیست دیگه.... من فهمیدم... من تونستم حس کردم، عطر سنبل،آفتاب ساحل رو من درک کردم باد شبونه ای که به صورتم می خورد، سبک شدم با .... بوسه ای که ربودم. همین کافی بود، تا به این برسم که کار دیگه ای نیست که بکنم
جمع شدم تنها شدم،یهو .بدون هیچ دلیل خاصی....اونروزم مثه همه روزهای دیگه بود.فقط تنها تفاوتش همون تنهایی بود.دقیقا بعد رفتنش بود که اونجوری شدم.نه...اگه فکر می کنی که به خاطر اون تنها شدم،باید بگم سخت در اشتباهی.اونم یکی مثه همه. من اسمشو گذاشتم،جمع و جور شدن.انگار تو اون لحظه ها به خودت نگاه میکنی،جمع می شی و یکی بهت میگه: - هی....ببین کجایی؟با کیا دوستی؟سرت واسه چی درد می کنه؟چیکارمیکنی؟....یادت رفته؟...واقعا یادت رفته....؟ قبلنا چیکارا می کردی؟ با کیا بودی؟ چه آرزوهایی داشتی؟واسه چیا می مردی؟ به چه چیزایی...به چه کسایی...به چه حرفایی فکر می کردی؟یادت رفته چه دغدغه هایی داشتی؟.............الان کجایی؟با یه مشت احمق رفیقی،که نمی دونن واسه چی زنده ان.از هرچیزی که حرف می زنی سر در نمیارن.ته شادیشون اینه که یه شب بشینن دور هم یه چیزی بزنن والکی شاد بشن. معمولا بعد این قضیه دو سه روزی میری تو خودت،کتابات حالتو به هم میزنن،فیلمات تکراری می شن...رفقات کسل کننده تر از همیشه و آخرشم مثه همیشه تموم میشه و میره پی کارش. . پ.ن:شما اگه یه دوربین تو کافه ات بذاری،بدتر از ایناشو میبینی. پ.ن:شما چی خواسته بودین؟
روز-خارجی-کافه ی خلوت و تاریک با دوتا میز پر(یکیش مال منه) منتظر کسی نیستم.تنها اومدم اینجا تا بتونم با آرامش خاطر یه فنجون ترک بخورم.اون بیرون هیچی ندارم که بخوام بهش فکر کنم،یا ناراحتم کنه.تنها دوری از آدما برام کافیه.الان که دارم اینو تو دفتر یادداشت نارنجیم می نویسم،بعد از ظهره،وقت زیادی ندارم.چون الانه که پسرا با دوست دختراشون،یا دخترا با دوست پسراشون،بریزن اینجا و به بهانه ی یه لیوان آب پرتقال همدیگه رو دستمالی کنن،لب بگیرن،لب بدن وبلند بلند بخندن.من اصلا مخالفشون نیستما،به نظر من هر کاری که می خوان بکنن،فقط دوروبر من پیداشون نشه،همین.اون شعره رو هم که براتون خوندم....که می گفت... ......ا ا ا ا ا ا اه ه ه ه ه ه ه................همین الان گفتم دوست ندارم بیان طرف من،یکیشون داره میاد طرفم.بذار ببینم چی می گه.... ......یارو می گه این میز که روش نشستم صاحاب داره(رزرو شده)منم بلند شدم و رو یه میز دیگه نشستم.حیف شد جاش خوب بود،کنار پنجره بود وخیابون پیدا،می تونستی ازبالا ملتو ببینی که چطور سگ دو میزنن.انگار همه دوست دارن سگ دو زدن بقیه رو ببینن،حتی طوری که طرف میزبا منظره دیــوانه های افسـار گسـیخته رزرو!!!می کنه.انگار می ری پول می دی که روی صندلیی بشینی که آدما رو تماشا کنی.مثه باغ وحش... جالبه...بارمن می گفت فقط اون میز کنار پنجره رزروی داره.این دفعه هم یه نفر کنسل کرد که ما گذاشتیم شماهمون 10دقیقه روبشینی.سعادتی بود برای من 10دقیقه نشستن وتماشای ملت مغز فندقی. . . کی اسپرسو خواسته بود؟؟؟آماده اس
یه شعر واستون گذاشتم.از اون شعرای ناب کمتر دستمالی شده ست. . پرده ی نمایش پرده ی پر اجراترین نمایش موزیکال تاریخ پایین افتاد بعضی می گویند بیشتر از صد بار تماشایش کرده اند افتادن آخرین پرده را در اخبار تلوزیون دیدم تمام آن دسته های گل،هلهله ها،اشکها وسر آخر درودی رعد آسا من هرگز این نمایش را ندیدم ولی می دانم که حتا اگر به تماشایش می رفتم تا پایان تاب نمی آوردم احتمالا حالم را به هم می زد باور کنید دنیا و مردم وسرگرمی هنری شان هیچ ربطی به من ندارند ولی بگذار مردم به دیدن تک تک این نمایش ها بروند چون باعث می شود دوروبرخانه ام پیدای شان نشود وبخاطر این کارشان درود آتشینم بر آنها . و اگه یه شادی تو دنیا باشه همین ندیدن مردمه.
اینم یه نوشته از موراکامی.نمی تونستم نذارمشو به هیچکسی نشونش ندم. . یک شاعر در بیست ویک سالگی می میرد.یک انقلابی یا یک ستاره راک در بیست وچهار سالگی.اما بعد از گذشتن از آن سن،فکر می کنی همه چیز روبه راه است.فکر می کنی توانسته ای از-منحنی مرگ انسان- بگذری واز تونل بیرون بیایی. حالا دریک بزرگراه شش بانده مستقیم به سوی مقصد خود در سفر هستی.چه بخواهی باشی،چه نخواهی.موهایت را کوتاه می کنی،هرروز صبح صورتت را اصلاح می کنی.دیگر یک شاعر نیستی،یا یک انقلابی ویا یک ستاره ی راک.در باجه تلفن از مستی بیهوش نمی شوی یا صدای - دورز- را ساعت چهار صبح بلند نمی کنی.در عوض،از شرکت دوستت بیمه عمر می خری،در بار هتل ها می نوشی،وصورت حساب های دندانپزشکی را برای خدمات درمانی نگه می داری.این کارها در بیست وهشت سالگی طبیعی است.... . اگه یه روز از خواب بلند شم و ببینم که دوتا بچه دارم وقبض تلفن تو دستمه ...........شاید خودمو..............نمی دونم چکار می کنم.؟؟
لطفا سیگاراتونو روشن کنید. . روز_داخلی_فرودگاه شلوغ اولین چیزی که تو فرودگاه توجهمو جلب کرد،یه پیرسگ بود که به سرهنگای بازنشسته می خورد.احتمالا همه یه سرهنگ بازنشسته دیدن.ولی نکته عجیب این یکی طرز راه رفتنش بود.موقع راه رفتن پاهاشو محکم (واقعا محکم)می کوبوند زمین. انگار هر دو پاش مصنوعی بود.حال وحوصله فهمیدنشو نداشتم واسه همین گذاشتم حرومزاده پاسنگین زنده بمونه. گرسنه ام بود رفتم یه گوشه نشستم که یه چیزی بخورم.دو سه روزی می شد که چیزی نخورده بودم.آخرش یه چیزی که شبیه تی تاپای قدیمی بودو از جیب هزارم کیفم پیدا کردم.همین که بردم نزدیک زبون خشک شده ام،صدای ضجه یه بچه رو شنیدم(حرومم شد).هیچ کس کنارش نبود وهیچ کسی هم بچه رو به هیچ جاش حساب نمی کرد.رفتم پیشش،زانو زدم تا صورتامون روبروی هم قرار بگیره(چهار یا فوقش شیش سالش بود)..پسر کوچولو در حالی که نفسش بالا نمیومد میگفت:م...ا...م...انم....ماما....نم........ (ننه باباشو گم کرده بود).بهش گفتم:آروم باش آروم....هیچ چیز تا ابد مال تو نیست،هق هق نکن.(تام ویتس)اول یکم آروم شد بعد.....بچه ی احمقی بود....نمی فهمید.فقط مادرشو که مطمين بودم الان داره با یه حرومزاده دیگه لاس می زدو میخواست.بلند شدم رفتم.گریه اش بیشتر شد.چون فهمیده بود اولین کسی که درکش کرده بودهم رفت.ولی خوب به این گریه هم احتیاج داشت تا بتونه خشونت دنیا رو درک کنه. روز_داخلی_توی یه هواپیمای دربو داغونو پراز لرزش فکر کن کی بغلم نشست.سرهنگ!!این دفعه صورتش متوجهم کرد.پسر صورتش مثه فرشته ها آروم بود.حتی چین و چروکاشم قشنگ بودن.نیگاه کردن به صورتش مثه نیگاه کردن به(این تصویرو تجسم کن)یه گربه ی خوابیده روی یه تخی دو نفره با ملحفه های تمییز!آرام بخش بود.(جدا اولبن تصویری بود که بعد از دیدنش اومد جلو چشام). وقتی رسیدیم ندیدم از کجا رفت.دیگه ندیدمش.نه خودشو،نه صورت معصومشوونه پاهای سنگینشو. تهران بودم.اهوازو رد کرده بودم.یاد شعر یه مرده آلمانی افتادم: پاریس(اینجا همون اهواز می شه)مطلقا هیچ چیز نبود سگی دیدم که شبیه گرگی سفید بود یادم نیست کی پاریس را ترک کردم ولی فکر می کنم زمانی انجا بودم درست مثله جا گذاشتن یک مجله ی مد روی صندلی ایستگاه قطار بود.(ولی من باید برگردم و مجله رو بردارم)
. . قهوتون نوش جونتون.
قراره از این به بعد هرکی اومد تو یه قهوه مهمونش کنم. اینجا از این به بعد میشه کافه سینما.فبلمی در کار نیست پس فقط میتونی فیلمنامه شو بخونی.اگه خواستی انور که نشستی سیگارتو روشن کن و منتظر باش.
داشتم به سمت فرودگاه راه میرفتم(حدودا64ساعت راهپمایی بی وقفه)اما تنها نبودم-خورشید-اره خورشیدم باهام بود.درست روبروم بود.احتمالا مواظبم بود که در نرم.منم اصلا خیال فرار نداشتم.خیابونا وخورشید تنها چیزایین که دارم. یه یارو که از روبرو میومدو دیدم.نمیشناختمش اخه دختر بود.بهم خیره شد.چند ثانیه منتظر موند تا ببینه متوجهش میشم یا نه.اخرشم فکر کرد نشدم.و در حالی که با انگشت اشاره دماغشو نشون میداد اومد طرفم.میزارم برسه به 5قدمیم بعد نیگاش میکنم .....7.....6 ......5..... حالا.!سرمو بالا کردم.ا ا ا اه ه ه ه ....اشتباه کردم 2 قدمیم بود.با همون حالت (انگشت به دماغ)گفت:-دماغتون داره خون میاد....راست میگفت.خورشید بهم لطف کرده بود.چند قطره اش هم ریخته بود روی پیرهنم.خونمو با دست لمس کردم.اونموقع بود که فهمیدم هنوز زنده ام.گفت: -دستمال دارم... (از جیب دوازدهم کیفش اروم یه دستمال خیلی سفید تاشده رو دراورد.) استفاده نشده.(با کلی عشوه) بفرمایین. -نمیترسی یه وخ ایدز داشته باشم؟ -(لبخند زد.اروم گفت)نه. -انفولانزا چی؟(جدی میگفتم که دیگه بهم نخنده) -(خنده اش بیشتر شد)نه....چرا مگه داری؟ -(خنده اش رفت رو مخم)هاری چطور؟ -(خنده اش یه دفعه قطع شد)دیونه. رفت.خوشحال شدم که رفت.اینا هیچوقت درک نمی کنن.
لبخند میزنم.اهمیت نمیدم.ردمیشم. از خونه میزنم بیرون.اخه توی خونه چیزی نیست که نگرانم کنه و واسم مهم باشه.حولو حوش ساعت 1یا2 بود شایدم 3.نمیدونم (ساعت چیز مزخرفیه).به هر حال هوا خیلی گرم بود.خورشید اهواز داشت مخمو سوراخ می کرد.انگارخورشید درس پشت کله ام بود.هر چند وقت یه بار برمیگشتم و نیگاش میکردم ببینم سر جاش یا نه.که همیشه وسط اسمون بود.با اینکه نمیتونستم دقیقا ببینمش ولی حس می کردم داره بهم میخنده.خوب منم بهش میخندیدم. خیابونا خیلی خلوت بودن.بهترین حالت بود.مگه اینکه این خورشید ملت اسکل مارو تو خونه هاشون بشونه.این گرمای سگ کش حال ادمو جا میاره.بدنم مورمور میشد.عشق می کردم.همینطور که داشتم میرفتمو با خورشید حال میکردم یه یارو که به دیونه ها میخورد از روبرو میومد.بر خلاف همیشه که به رفتارو حرکات مردم دقت میکنم(مخصوصا دیونه ها)این دفعه اصلا حواسم به این یارو نبود.اخه داشتم با خورشید حال میکردم.وقتی رسید کنارم یهو پرید هوا ومحکم جفت پاشو کوبوند زمین.دستای مشت شده ی خیلی کوتاشو برد بالای سر خیلی گنده ی کچلش و با هیجان تکونشون داد و از دهن بد بوی سبز رنگش صدایی در اورد که به عمرم نشنیده بودم.اونموقع بود که صورتشو دیدم.واسه اولین واخرین بار. پسر به شدت قیافه ی روحانی داشت. من جا خورده بودم.یعنی ترسیده بودم.میخکوب شده بودمو به هیچی نمیتونسم فکر کنم.خیلی خوب بود.بعد اون رفت.در حالی که داشت میخندید رفت. منم برگشتم.لبخند زدم. پلیرمو گذاشتم توی گوشم.یارو میخوند: I`ll happy,feelin glad I got sunshine,in the back I`m useless,but not for long The future,is comin up. از قسمت اخر خوشم نیومد.سیگارمو روشن کردم. ادامه... |
About![]()
اینجا خبری نیست...لطفا وقتتونو تلف نکنین. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 Links
تنهايي هاي بي هويت |